مالیخولیا
آقای ((ل)) از آندسته آدم ها بود که فکر می کرد می تواند دنیا را تغییر دهد.
همه ی روزهای کودکی اش در این رویا خلاصه شده بود… هر زمان که خبر بدی می شنید، یا با تمام کودکی اش به اخبار گوش می داد، فکر می کرد که اگر یک روزی بزرگ شود، از دنیا حتما محل بهتری برای زندگی خواهد ساخت… آقای ((ل)) آنطور که معلم ها و اطرافیانش می گفتند، بچه ی با استعدادی بود. نمی شود گفت استثنایی ، چرا که تقریبا هیچوقت هیچ کار خارق العاده ای که مثلا همسن و سالهایش از انجام آن عاجز باشند انجام نداده بود، اما می گفتند با استعداد است… حتما چون در تمام درسهایش خوب نمره می گرفت و بچه ی مودبی بود…
آقای ((ل)) اما فکر می کرد، آدم باید بتواند دنیا را تغییر دهد تا به او بگویند با استعداد است…
سالهای زیادی از زندگی آقای ((ل)) سپری شد، اما او هیچوقت بزرگ نشد… یعنی هیچوقت به آن بزرگی نشد که دنیا را تغییر دهد… او امروز سی و نهمین سال تولدش را سپری می کرد… غروب شده بود، اماهنوز از رختخواب بیرون نیامده بود……بیرون باران می بارید و سر و صدای برخورد قطره های باران بر پنجره ی اتاق باعث میشد که او آرام آرام چشمهایش را باز کند و اندکی خودش را در تخت بالا بکشد… دیشب با دوست دخترش تمام کرده بود… بدون هیچ دلیل خاصی… فقط چون حس می کرد حالش بد است تمامش کرده بود… بعد آمده بود خانه، شیشه ی مارتینی را بر داشته بود و بی محابا نوشیده بود… حالا تمام وجودش درد می کرد… احساس می کرد سرش دارد منفجر می شود… یادش آمد، آن زمان که پانزده، شانزده سالش بیشتر نبود، گاه و بیگاه دچار تشنج می شد و آنقدر درد می کشید که تقریبا ازهوش می رفت… اما به پدر مادرش نمی گفت… هیچوقت نمی گفت، چون آنها خانواده فقیری بودند و اگر قرار می شد قسمتی از حقوق پدر و مادرش صرف علاج بیماری او شود، حتما آن یکی دو وعده گوشتی را هم که در طول ماه با برادرها و خواهر هایش می خوردند، منتفی میشد و او دلش نمی خواست این اتفاق بیفتد… او می خواست دنیای برادرها و خواهر هایش را تغییر بدهد… او می خواست آنها هر روز گوشت بخورند… پس نمی گفت… هیچوقت نمی گفت…
آقای ((ل)) احساس تهوع کرد… از جای خودش بلند شد… رادیو را باز کرد، شیشه ی مارتینی را برداشت و دوباره به تخت خزید… گوینده یکی یکی خبرها را اعلام می کرد… یک جایی زلزله آمده بود… جای دیگری جنگ بود… بازارهای بورس رونق پیدا کرده بودند و باز بارسلونا کاپ قهرمانی را برده بود… آقای ((ل)) اما به اینها گوش نمی داد… همانطور که مارتینی اش را مزه مزه می کرد، فکر می کرد خیلی تنهاست… فکر می کرد هیچ چیز نمی خواهد… هیچ چیز نمی خواهد و خسته است …
ساعتی بعد باران قطع شده بود و شب اندک اندک فرا می رسید… رادیو آهنگ Take this waltz را پخش می کرد… آقای ((ل)) یک آدم معمولی بود که روی تخت ولو شده بود و نه تنها نتوانسته بود دنیا را تغییر دهد که حتی هیچکس را هم نداشت که این والس را با او در یابد…
آقای ((ل)) از آندسته آدمها بود که یک روزی فکر می کرد می تواند دنیا را تغییر بدهد، اما دنیا او را تغییر داده بود…
از اینجا به ترانه استثنایی Take this waltz اثر فدریکو گارسیا لورکا با صدای جادویی لئونارد کوهن گوش فرا دهید.
بیان دیدگاه