مولن روژ

بگو تا كجا؟

Posted in از نو by e1984 on اکتبر 23, 2010

اين نوشته يک راز دارد، رازي که فقط تو مي دانيش که راز مني و من که راز تو…

خوبيش اين است که هر وقت از سنگيني اين راز قلبمان به درد آمد و طاقتمان طاق شد، دلمان گرم مي شود که يکي ، فقط يکي، يکي که بهترين و عزيزترين است، همين لحظه قلبش دارد زير بار سنگيني همين راز تاپ تاپ مي کند و ياد من، ياد تو، راز من، راز تو روحش را آرام خواهد کرد…

 و دردش… آخ !و دردش اين است که تو ديگر نيستي، من ديگر نيستم که بيايي بنشيني کنارم، دستت را بدهي به دستم، توي چشمانم نگاه کني و نگاهت برقصد و بچرخد و بخندد و خنده ات بريزد توي صدايت و از آنجا بپيچد در فضاي اتاقي که فقط من و تو را دارد و رازمان با آهنگ خنده هايت برقصد و بالا رود و سبک شود…بالا رود و سبک شويم…

 دردش… آخ ! دردش اين است که من قرار بود برايت آواز بخوانم، اصلا» قرار بود من صداي خوب تو را آرام آرام همراهي کنم، يواشکي زمزمه کنم و يک دفعه صدايم بلند شود وحل شود در صداي تو، قرار بود با تو يکي شوم…

 دردش… آخ ! دردش اين است که چهار فصل من از اين پس فقط سه فصل دارد، زمستان که مرا مي برد به اولين نگاه تو که چه خوب گرم مي کرد و چه مستي خوبي داشت و امروز فکر مي کنم که کاش با همان نگاه اول به خواب زمستاني مي رفتم که بيداري نداشت… و بهار که مرا همگام مي کند با قدمهاي تو تا خواب اولين بوسه ها… و تابستان که پروازم مي دهد تا بلنداي عشق و خواستن… و پاييز، آخ! پاييزکه من ديگر پاييز ندارم، من پاييز مي ميرم وقتي که نمي دانم تو پاييز چه شکلي مي شوي، وقتي که بوي پاييزيت را حس نکرده ام، وقتي که پاييز تو را از من مي گيرد…

دردش… آخ ! دردش اين است که راهها بي تو رفتني نيست، باران بي تو خوب نيست، کتابها بي تو سفيدند، شعرها بي تو مرده اند، نقاشي ها بي تو بي رنگند، آسمان بي تو کوتاه است…

 دردش… آخ! دردش اين است که دنيا را بي تو دوست ندارم…

 دردش… آخ! دردش اين است که هيچ کس مرا به خوبي تو نمي داند، هيچ کس جز تو بلد نيست خطم را بخواند، هيچ کس مرا مثل تو طرح نمي زند.

دردش آخ!… دردش اين است که تو که نباشي هيچ کس مرا نمي خواند، من خط خطي مي شوم، بي شکل مي شوم، دود مي شوم، نابود مي شوم…

 دردش… آخ! دردش ، اصلا» دردش همين راز است، رازي که بايد تا ابد راز بماند، رازي تنها در دل من و تو. اما تمام روح من مي شود اين راز و هر چه ديگر هست در آن گم مي شود و من مي شوم سراپا تو… مثل همين امروز، مثل همين لحظه که اشک مي ريزم و مي نويسم و سراپا شده ام تو، اصلا» بگو تو هستي که مي نويسي يا من؟ اصلا» بگو که ما سراپا يکي هستيم، هر چه که بشود، تا هر کجا که برسد، اصلا» بگو تا آخر دنيا که مي رسد به آخر نگاهت، مي رسد به عمق شادي لبخندت، به اوج مستي بوسه هايت، به آرامش دستانت… آخ! دستانت… آخ! دستانت…

2 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. ايوب said, on ژانویه 6, 2011 at 8:09 ق.ظ.

    ولي گاهي هم بايد درد آخ! را تحمل كرد و رفت بديش اينكه بايد ياد بگيري پشت سرت را نگاه نكني فقط همين

  2. گلی said, on فوریه 1, 2011 at 11:19 ب.ظ.

    عجب! خجالتم خوب چیزیه ها!
    یعنی چی که آدم هرموقع میاد اینجا باید با یه نوشته ی تکراری روبرو بشه؟
    ای وای ببخشید؛ سلام!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.