مولن روژ

نامه اي خيس از عشق

Posted in نجواها by e1984 on سپتامبر 25, 2010

يادم مي آيد هميشه خيلي دوستت مي داشتم. يعني هميشه فكر مي كردم همين اندازه كه الان دوستت دارم، بيشترين حد دوست داشتن در اين دنيا و آن دنيا و همه ي دنياهاست… اما هرچه كه بيشتر مي گذشت، هرچه كه بيشتر مي شناختمت، الان كه شده بود گذشته رنگ مي باخت و فردا كه شده بود الان، فدايي ترين به تو و عشقت  و رنگين كمان حضورت مي گرديد…

در تمام اين مدت، مي خواستم و بر آن بودم كه بنويسمت… مي خواستم و بر آن بودم؟ نه! نه!… دستم كه قلم را مي ديد و كاغذ را نا خودآگاه غزلباران تو را جاري مي كرد… نا خودآگاه… گويي در اين دنيا تنها تو بودي و همه چيز در پرتو تو بود كه از نهايت نيستي به معراج هستي و هست بودن گام بر مي داشت… مثل خود من! مثل خود من كه نبودم تا نور تو نبود…

زمان گذشت و من در كنارت، همين نزديكي ها و يا شايد خيلي آن دورها، لحظاتي را تجربه كردم، ساعاتي را، كه ديگر نمي شد حتي ذره اي از آنها را بر روي كاغذ جاري كرد، چرا كه آنقدر آسماني و خيال برانگيز بودند كه هرگونه بيان و نوشتن شان به آسيب رساندن و ناتمام گذاشتن آن خاطرات مي انجاميد…

تو بي همتا ترين و نازنين ترين انساني بودي و هستي كه من مي شناسم و خواهم شناخت… آنقدر بي همتا و نازنين كه هنوز يكبار هم با تو سخن نگفته بودم كه همه ي دنيايم شده بودي… به هر طرف كه نگاه مي كردم، به هر كنار كه نظر مي افكندم تو بودي… لاله بانو بودي… غزلناز… ماه بلند آسمان…

من آنچنان وفا و معرفتي از تو ديده ام، كه اعتراف مي كنم همه چيز و همه كس بر من تمام شده است… همه چيز و همه كس… من بايد بمانم و مي مانم… بايد بمانم و مي مانم كه هيچ جايگاهي در اين دنيا جز اين برايم متصور نيست… من بايد بمانم و مي مانم كه اگر روزي نور تو نباشد و وجودت، همانطور كه هستم كردي، به ظلمت كشيده مي شوم و نيست مي شوم… من بايد بمانم و مي مانم كه در پايت مردن و برايت جان سپردن تنها دليل و فلسفه ي زندگي من است… من بايد بمانم و مي مانم…

بيا… دوباره دارم گريه مي كنم… دوباره ميان اينهمه آدم دارم خودم را رسوا مي كنم… هميشه همين جور مي شود… هر بار مي آيم بنويسمت همين جور مي شود… اول دستهايم بي حس مي شوند… بعد بغض گلويم را مي فشرد و يك دفعه هق هق گريه دربرم مي گيرد…

آخر چه مي توانم بگويم… چه مي توانم بكنم… تو بگو… تو بگو، مگر مي شود از تو نگفت؟ مگر مي شود برايت نمرد… تو بگو… من كه نمي توانم… من كه بلد نيستم… بيا اين قلم و اين كاغذ را بگير، همه ي دوست داشتن ها و عشقهاي دنيا را هم به جان نازنينت بسپار، و خودت را بنويس تا من بيايم يك گوشه ي دنج از آغوشت آرام بگيرم و همينطور كه گريه مي كنم، اسمت را فرياد كنم و بگويم كه دوستت دارم عشق من… دوستت دارم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.