مولن روژ

سماع

Posted in از نو by e1984 on جولای 3, 2009

samaa'e

امشب در آسمان
قدسیان، آهنگ سماع می نوازند
دامان ِ عشق بر گشا و پیاله را پر کن
که آن گمشده ی ِ هزار ساله می آید  

 

 

———————————————————————-

سماع با آهنگ ِ دلنواز ِ کلام ِ تو، یک حال و هوایی داشت -دارد-  که نمی دانی…

میخواهم از خوشی ، یک دل ِ سیر گریه کنم و بعد به آسوده ترین خواب فرو روم…

خوابی که فقط عطر ِ خوش ِ کلام ِ تو را داشته باشد…

فقط عطر ِ خوش ِ کلام ِ تو

 

نور دل ما، نور خوش تو              بال و پر ما، خوی خوش تو

عید و عرفه، خندیدن تو               مشک و گل ما، بوی خوش تو

ای طالع ما، قرص مه تو             سایه گه ما، موی خوش تو

سجده گه ما، خاک در تو             جولانگه ما، کوی خوش تو

دل می نرود سوی دگران            چون رفته بود سوی خوش تو

ور دل برود سوی دگران             او را بکشد اوی خوش تو

ای مستی ما از هستی تو             غوطه گه ما جوی خوش تو

زرین شدم از سیمین بر تو           یکتو شدم از توی خوش تو

سر می نهم و چون سر ننهد         چوگان تو را گوی خوش تو

خامش کنم و خامش چو شکست    های و هویم از هوی خوش تو

 

((حضرت مولانا))

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل…

Posted in نجواها by e1984 on ژوئن 8, 2009
جایی هست که هنوز ملت ها و رَمه ها در آن هستند. اما نه اینجا نزد ما، برادران، اینجا دولت ها هستند.        

دولت؟ دولت چی ست؟ پس اکنون گوش با من دارید تا کلام ِ خویش را درباره ی مرگ ِملت ها در میان گزارم.

دولت نامِ سردترین ِ همه ی ِ هیولاهای ِ سرد است و به سردی دروغ می گوید. و این دروغ از دهان اش برون می خزد که (( من ِ دولت، همان ملت ام. ))

این دروغ است! آنان که ملت ها را آفریدند و بر فرازشان ایمانی و عشقی آویختند، آفرینندگان بودند و این سان زندگی را خدمت گزاردند.

(( از من بزرگ تر بر رویِ زمین هیچ نیست، من ام انگشت ِ سامان بخشِ خدا! ))

هیولا چنین می غرد و تنها درازگوشان و کوته بینان نیستند که در برابر-اش به زانو می افتند!

آوَخ، او در گوش شما، شما جان هایِ بزرگ نیز دروغ هایِ بی فروغش را زمزمه می کند! آوخ، او می شناسد دل های سرشاری را که خواهانِ برباد دادنِ خویش اند.

او دوست دارد پهلوانان و شریفان را پیرامون خویش گرد آورد. این بت ِ نو! خوش دارد که در تابش خورشید وجدان های پاک خود را گرم کند، این هیولای ِِ سرد!

بنگرید بالا خزیدنِ این بوزینگانِ چالاک را! ببینید که چگونه از بَر و روی ِ یکدیگر بالا می روند و این گونه یکدیگر را به لای و لَجَن و گودال فرو می کشند. همگی در پیِ نزدیکی به اورنگ اند: این است جنونِ شان!

چنان که گویی نیک بختی بر اورنگ تکیه زده است! ای بَسا لای و لَجَن بر اورنگ تکیه می زند و ای بَسا اورنگ بر لای و لَجَن!

اینان همه در چشم من دیوانگان اند و بوزینگان ِ بالاخزنده و جانوران ِ پرجوش و خروش.

بت ِشان، آن هیولای سرد، نزد ِ من بویناک است. نزد ِ من، اینان همه، این بت پرستان همه، بویناک اند!
از بوی ِ گَند دوری کنید! بپرهیزید از دود و دَمه ی ِ این قربانی های ِ انسانی!

برگرفته از کتاب: چنین گفت زرتشت
اثر: فریدریش نیچه

و اما جان ِ جانان ِ من، در طول تاریخ کسانی بوده اند، که به این دولت ها، به این بوزینگان چالاک، به این دهن دریدگان بی شرم، گفته اند: نه!! یک (( نه )) به بزرگی و عظمت همه ی اقیانوس های جهان!!! و در این راه نه اینکه به دنبال پست و مقامی بوده اند، که از برای حفظ حرمت انسان، شکنجه، تبعید و حتی مرگ را به جان خریده اند.

 

فدریکو گارسیا لورکا، شاعر بزرگ اسپانیایی به حکومت فاسد ژنرال فرانکو می گوید نه! و در این بین نا آگاهان ِ بسیاری به او رجوع می کنند، که ای شاعر، به زندگی خود برس! تو را چه به در افتادن ِ با حکومت؟ چیزی نگو، و آنگاه ببین همین دولت چه ها به تو ارزانی خواهد کرد…

و اما فدریکو در جواب، در یکی از شعرهایش چنین می گوید:

ای دوست، میخواهی به من دهی خانه ات را در برابر ِ اسبم؟
آینه ات را در برابر ِ زین و برگم؟
قبایت را در برابر ِ خنجرم؟
من اینچنین غرق ِ به خون از گردنه های ِ کابرا باز می گردم
پسرم، اگر از خود اختیاری میداشتم، سودایی اینچنین را می پذیرفتم
اما من دیگر نه منم!!! و خانه ام دیگر از آن من نیست!!

 

آری، فدریکو دیگر از خودش نبود،  از سرسبزترین جای انسانیت بود، از جایی که انسان به حقیقت می پیوست…
و اما حکومت او را به قتل رساند… این لورکا بود که سبز بود!! سبز ِ واقعی…

بگو که از فردا برایش دستبند ِ سبز می بندی… بگو…

در حکومت استبدادی ِ شوروی، آلکساندر سولژنیتسین ، نویسنده ی نامی این کشور، برای رهایی و آزادی ِ شرافت ِ انسانی تلاش میکند،  شکنجه می شود و در نهایت به تبعید تن در می دهد… او سالها مبارزه می کند، می نویسد و رسوا می کند، اما در زیباترین جای ِ قصه، حتی پس از فروپاشی ِ نظام کمونیستی شوروی ، حاضر به همکاری با کرملین نمی شود، چرا که معتقد است، برای تغییر حکومت تلاش نمی کرده است، برای حفظ حرمت انسان می جنگیده! او در مقاله ای تحت ِ عنوان ِ (( زندگی بدون دروغ )) تلاش می کند تا به مخاطبانش بگوید باید که خود را از دروغ و دروغگویان رها سازند تا به آزادی ِ واقعی برسند…

 

پابلو پیکاسوی ِ نقاش، روستروپوویچ ِ نوازنده،  جان میلتون ِ شاعر، و بسیاری دیگر از هنرمندان و انسانهای ِ آگاه در طول ِ این سالیان ِ دراز، به حرمت انسان اندیشیده اند! و از بت ِ نو دوری جسته اند…

 

اینها کسانی بوده اند که دچار ِ هیجانات ِ کاذب نشده اند و درست در بحرانی ترین شرایط برای ملت و کشورشان، افقی دیگر را به تصویر کشیده اند! افقی که در آن کرامت  ِ انسانی به انتخاب ِ میان ِ بد و بدتر تن در نداده است!

 

آلبر کامو این افق را چنین ترسیم می کند:

شاید به یقین بتوان گفت هر نسلی خود را در وضعی میابد که معتقد شود که: عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی.
نسل من می داند که چنین کاری نخواهد کرد، اما شاید تلاشش عظیم تر باشد.

نسلی که میراث بر تاریخی است فاسد که در آن انقلاب های توفیق نیافته، تکنولوژی دیوانه، ایزدان مرده و ایدئولوژی های از نفس افتاده، دست به دست هم داده اند، در جهانی که هوش و فراست تا حد خدمتگزاری ِ نفرت و بیداد فرو افتاده است، در چنین جهانی نسل ما باید تنها بر اساس ِ انکارها و نه گفتن ها، در خود و در محیط ِ خود، اندکی از آنچه را که شرافت زیستن و مردن وابسته بدوست، احیا و مستقر کند.

و اما جان ِ جانان ِ من!
برای ِ یکبار هم که شده، به این افق نگاهی بینداز…
یک نگاه بینداز و بعد برو! همین برای ِ من کافیست…

 

بوی خدا

Posted in نجواها by e1984 on ژوئن 1, 2009

از صبح که بیدار شدم بوی خدا می آمد
همه جا را گشتم…
از کوی خرابات گرفته تا خانه ی جنات
از جای جای قرآن گرفته تا چراغ جهانتاب آسمان
از زلف سیمین بوی یار گرفته تا نسیم نافه گشای بهار

همه جا را گشتم و هیچ نیافتم
اما میدانم که بوی خدا می آمد، از صبح بوی خدا می آمد…
و صدایی در گوشم بود و کلامی بر جانم…

صدا صدای تو بود و کلام از آن تو…
جانا با من بگو که چه داری و چگونه می توانی اینگونه سخن برانی؟!
چگونه می توانی حقیقت عشق را نادیده ببینی و ننوشته بخوانی؟
و آیا می شود که روزی مرا در منزل جانت امان دهی تا سرمه دان را از خاک کویت انباشته کنم؟! آیا می شود؟

از صبح بوی خدا می آمد…
و من خدمت گزار حقیقت گشته بودم… گرسنه، شرزه، تنها، بی پناه…
بسیار سخن گفتم…
از ارزش های دروغین و کلام های پوچ، از نجات بخشان کاغذی و هواداران بی حرمتی…
از آبی دریا و از سبزی جنگل… اما چه بگویم از گم شدن رنگها؟! چه بگویم ازحادث شدن حادثه ها؟!…آنان مرا چون بیماری مسری صعب العلاجی از خود راندند و بدترین صفت ها را نثارم کردند…
من رانده شدم جانا… رانده و مطرود…

میدانی؟! هنوز بوی خدا می آید…
هنوز بوی خدا می آید و من دلم میخواهد با روح و قلبم تبانی کنم و به تو بپیوندم…
خدا غمگین نخواهد شد اگر من به تو بپیوندم، مگر نه؟

اصلا خودت بیا!!!
نفس بکش!!!
مگر بوی خدا نمی آید؟

تنهایی سمج

Posted in 1 by e1984 on می 14, 2009

تنهایی سمج منو تنها بذار

دست از سرم بردار

دست از سرم بردار

میخوام دوباره عشق چشمامو تر کنه

روزای خالیمو زیر و زبر کنه

میخوام بلرزه باز زمین زیر پام

آخ که چه می ارزه بغض ته صدام

آخ که چه می ارزه بغض ته صدام

تنهایی سمج منو تنها بذار

دست از سرم بردار

دست از سرم بردار

میخوام دوباره عشق عطرشو بپاشه

حریف تنهایی رفیق ما باشه

میخوام دوباره عشق آستین و تر کنه

نازک دلی هامو یکجا از بر کنه

تنهایی سمج منو تنها بذار

دست از سرم بردار

دست از سرم بردار

شهیار قنبری

حسرتی دیرینه

Posted in از نو by e1984 on می 12, 2009

عاشق و دیوانه ات من

خانه و کاشانه ات من

در میان جمع یاران

ساکن و باشنده ات من

 

گریه ی شبانه ات من

خنده ی مستانه ات من

در عبور از بی کسی ها

همدم پیمانه ات من

 

شاعر رهایی ات من

چشمه ی بینایی ات من

وقت آه و بغض و گریه

نور شمع خانه ات من

 

دلبر جانانه ام تو

زردی رخساره ام تو

در گذار از خاک کویت

حسرت دیرینه ام تو

 

 

بلوز آبی تو

Posted in 1 by e1984 on آوریل 24, 2009

دلم برایت تنگ است و این در هیچ حرف و کلامی نمی گنجد…

 

دیگر نمی توانم نبودت را تحمل کنم…

دیگر کم کم، کم آورده ام…

و خسته ام…

خسته ام از این تکرار…

خسته ام از این ناتمامی…

خسته ام از این خسته بودن…

 

دلم میخواهد یکبار دیگر طعم شادی های از یاد رفته را به یاد بیاورم…

دلم میخواهد یکبار دیگر با بوی یاس آشتی کنم…

دلم میخواهد یکبار دیگر دیوانه شوم و تو را از میان شب بوها بردارم و سیر سیر نفس بکشم…

دلم میخواهد یکبار دیگر غزلپوش شوم…

اما تو بگو، مگر دیگربی تو می شود؟

نه! نه! نه!

 

بدون تو دیگر نمی شود به میعادگاه رفت…

بدون تو دیگر نمی شود عاشق شد…

بدون تو دیگر نمی شود در زخم حنجره باغچه گل کاشت…

 

بدون تو دیگر نمی شود…

 

دلم نگاه عمیق تو را میخواهد، برای سیراب شدن…

دلم کلام گرم تو را میخواهد، برای گر گرفتن…

دلم کفش های سفید رنگ تو را میخواهد، برای تا دوباره رفتن و رفتن و رفتن…

 

دلم میخواهد و دنیا نمی خواهد! و این همه ی درد است…

 

اگر میشد، اگر میتوانستم، صدای چه چه آنهمه سار و قناری نهفته در صدایت را به تصویر می کشیدم… اگر میشد، اگر میتوانستم، نشانت میدادم که چگونه بلوز آبی تو، آبرو از طاق نیلوفری برده است… اگر میشد، اگر میتوانستم، خاک زیر پایت می شدم تا از عبور قدمهایت حرمتی بگیرم آسمانی… اگر میشد، اگر میتوانستم، چشمانت را بر میداشتم و به جای خورشید کهکشان می گذاشتم تا این نابلدان بفهمند و بدانند که آفتاب واقعی چیست و گرمای مطبوع از کجاست…

اگر میشد، اگر میتوانستم، برایت می مُردم…

حیف که حتی لایق مُردن هم نیستم…

حیف…

 

چه دیدم خواب شب، کامروز مستم               چو مجنونان ز بند عقل جستم

به بیداری مگر من خواب بینم                    که خوابم نیست تا این درد هستم

مگر من صورت عشق حقیقی                    بدیدم خواب کو را می پرستم

بیا عشق کاندر تن چو جانی                      به اقبالت ز حبس تن برستم

مرا گفتی بدر پرده دریدم                         مرا گفتی قدح بشکن شکستم

مرا گفتی ببر از جمله یاران                     بکندم از همه دل در تو بستم

مرا دل خسته کردی جرمم این بود             که ازمژگان خیالت را بجستم

ببر جان مرا تا در پناهت                        دو دستک می زنم کز جان بسستم

چه عالمهاست در هر تار مویت                بیفشان زلف کز عالم گسستم

که در هفتم زمین با تو بلندم                     که در هفتم فلک بی روت پستم

 

 

لحظه ای تو/ ناتمام

Posted in از نو by e1984 on آوریل 8, 2009

هرگز نامت را نخواهم برد، چرا که نامت اسم شبی است مقدس و بی شکست.

هرگز از تو با نامحرمان سخنی نخواهم گفت که این جان گرانان چه دانند سروناز چیست و ناز کیست و طنازی از آن کیست…

هرگز از نام تو بر نخواهم گشت که برگشتنم تیر خلاصی است بر پیکره ی انسانیم…

و همین جا خواهم ماند، میان واژه واژه هایت و خواهم خواند:

 

از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر

کز اثر خنده ی تو گلشن خندنده شدم

 

هرگز و هرگز کسی را چون تو نخواهم خواست که کافرم اگر خداییت را انکار کنم…

و چشمانم کور شوند اگر روزی جز تو بینند، ای چشمه ی لایزال حیات…

 

من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتی

کی عمر را لذت بود بی ملح بی پایان تو؟

 

هرگز نگو، من آن نیستم که تو می پنداری، که تو آن هستی که هیچکس نمی پندارد…

تو آنی، که صاحب آن است واین را من، من کم، من بی مایه دانسته ام:

 

تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی؟

سحری چو آفتابی ز درون خود بر آیی

 

ای از من جدا، چگونه وصفت را گویم؟

 چگونه گویم نه لایق با تو بودنم، نه توان بی تو بودن را دارم؟ چگونه؟

چگونه ازحسدم گویم ای با صفت، که تو را مرید بسیار است و من کم…

 

جان و جهان! دوش کجا بوده ای؟

نی، غلطم، در دل ما بوده ای

آه که من، دوش چه سان بوده ام

آه که تو، دوش که را بوده ای

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای

زهره ندارم که بگویم تو را

بی من بیچاره کجا بوده ای؟

 

از روزگار دیگر هیچ نخواهم و در آخر کار به دنبال هیچ نیایم، که لحظه ای تو، آخر و عاقبت بود

در عشق تو گم خواهم شد، در دریای تو غرق، و از تو دوباره زاده خواهم شد

 

بی خود شده ام، لیکن بی خود تر از این خواهم شد

با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم شد

من تاج نمی خواهم، من تخت نمی خواهم

در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی؟ گفتم که همین خواهم!

 

آه! چه پشیمانم از گفتن درد روزگار با تو، که نشاید لطافت روحت را به کلامی خدشه دار کردن

آه! چه محبوسم در این جهان و چه محدودم در این کلمات

با تو بودن را، ازتو گفتن را، کمند گیسویت را، همه را و همه را، چه محدودم و چه ناتمام!

 

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

   

Happy birthday Moulin rouge

Posted in از نو by e1984 on مارس 15, 2009


cropمولن روژ یکساله شد…

و در این یک سال فراز و نشیب های بسیاری را زندگی کرد.

فراز و نشیب هایی که شاید بیشتر برگرفته از حالات روحی روانی متغیر نویسنده این وبلاگ بود…

مولن روژ، مخاطب خاص داشت و در میلاد دوباره اش به آن لبخند بزرگ، به آن زیبایی همیشه، به آن عطر خوشبوی همه ی زمانها تقدیم شد…

مولن روژ، در طی این یک سال بسیار خواند و بسیار آموخت و بسیار تلاش کرد تا ساده باشد و صادق…

و به گمانم در تک تک حروف و کلمات به کار رفته، خود واقعی اش بود…

مولن روژ، حرفهای بسیاری را نگفته باقی گذاشت و ناتمام ماند…

اما با تمام ناتمامی اش خوشبخت بود و خوشبخت خواند…

در این میلاد دوباره، شعر گونه ای را با شما قسمت خواهم کرد که نوشته ای از خودم است، با صدای خودم، که به هرحال خوب یا بد، تجربه ایست نو…

این نوشته برگرفته از حال و هوای یک روز زمستانی است، و تصویر معصومانه یک گل…

دوست نازنینم، سلمان کسایی، این تصویر را شکار کرده و در اختیار من گذاشته که بسیار از او سپاسگزارم…

و در آخراز همه ی کسانی که گاه و بیگاه، نوشته های این وبلاگ را خواندند سپاسگزارم و برای همه شان بهترین ها را آرزو دارم…


داستان عشق را می توانید از اینجا دانلود کنید…

Starlit Night

Posted in از نو by e1984 on مارس 4, 2009

دیشب در آن سِحر سَحَرgoddess1
در محضر گلهای تر
من حال خوبی داشتم
بر شانه‌ی عریان تو
یک دانه ارزن کاشتم


یک دانه دادم ای عجب!
صد باغ گل برداشتم      

 

من حال خوبی داشتم

 

یک تنگ آب نسترن
یک شیشه عطر یاسمن
یک عالمه توت و تمشک
یک بقچه کرک بیدمشک
تشتی لبالب از حنا
خورجینی از شور و نوا
زنبیلی از ریحان تر
از دامنت برداشتم
انبار و کیف و گنجه را
از عطر تو انباشتم 

 

من حال خوبی داشتم


با سوسن و یاس و سمن
با ترکه‌های نارون
یک قایق از گل ساختم
در شط عشق انداختم    

 

من حال خوبی داشتم


از دامن یک لکه ابر
مشتی کتان برداشتم
با زنبق و شال کتان
یک بادبان افراشتم

 

 من حال خوبی داشتم


باری در آن صبح سحر
کردم به دریاها سفر
گشتم هوایی تازه را
یک شوق بی‌اندازه را
با ریسمان بوی تو
با طره طره موی تو
با بافه‌ی گیسوی تو
یک تور زیبا بافتم
در قعر آب انداختم
صد ماهی طناز را
یکجا به دام انداختم

 

من حال خوبی داشتم


یک دانه ارزن کاشتم
صد باغ گل برداشتم 

 

به به چه حالی داشتم

 

علیرضا میبدی

مُردم

Posted in دل بازي by e1984 on فوریه 19, 2009

آه…

مُردم!

مُردم از اينكه با كسي حرف نزدم، مُردم!

در اين اتاق تاريك و محزون، با پرده هاي راه راه هميشه كشيده، بي آرزو، تنها، بي كس،

بي پناه، مُردم!

 

مُردم از اينكه با كسي حرف نزدم، مُردم!

 

مصيبت از راه رسيد…

خم شدم، به ستوه آمدم، شكستم…

اما حرفي نزدم، هيچگاه حرفي نزدم و مُردم

 

مُردم از اينكه با كسي حرف نزدم، مُردم!

 

تمام شبها سربربالين گذاشتم، گريستم، زار زدم، درد كشيدم…

اما كسي نبود… هيچكس نبود تا برابش آبشاروار غزل ببارم…

و اين مرا كشت!!

 

چه كسي به ادراك اين مفهوم درهم شكسته ي مصلوب نزديك خواهد شد؟ هيچ كس!

چه كسي قدمي برخواهد داشت؟ هيچ كس!

چه كسي حتي لحظه اي درنگ خواهد كرد؟ هيچ كس!

مي دانم! مي دانم! هيچ كس! هيچ كس…

از تكرارهجوم اين هيچ كسان مُردم! بي وطن، آواره، دربه در، مُردم!!

 

-         نام آن چهار كلمه ي سرنوشت ساز يادت است؟

-         آري، يادم است!

     ماه، خورشيد، گل، بازي…

-         در اين شبهاي تيره و دلگير، بي نور، بي عطر، بي لبخند، بي فروغ!! مُردم!

 

-   سلام!

-  سلام!

-  من آن زيبا روي  زيبا موي منظره هاي لطيف و دل انگيز بهاري هستم!! نام تو چيست؟

-  من؟ نمي دانم!! به ياد ندارم كه صاحب نامي بوده ام…

  چقدراما صدايتان زيباست… شاعريد؟

-  اگر با من بيايي برايت خواهم گفت!

-  اگر دستانم را بگيري خواهم آمد… و مال تو خواهم شد!!

-  بيا! دستانم مال تو!!

-  شعرهايت را هم ميخواهم!

-  شعرهايم هم مال تو!!

 

گاهي جرقه اي

جرقه اي ناچيز، اين اجتماع ساكت بي جان را يكباره از درون متلاشي مي كرد

آنها به هم هجوم مي آوردند، مردي گلوي زنش را با كارد مي بريد

و مادري يكايك اطفالش را در آتش تنور مي افكند…

 

آه…

من به اندازه ي يك دريا در اين خانه گريستم…

و دريغا!!

دريغا كه هيچ كس حرف تو را نفهميد…

و هيچ كس اشك مرا باور نكرد…

و تورفتي…

و من درعشق تو، رفتم…

 

بانو…

حرفي بزن…

مُردم از اينكه با كسي حرف نزدم، مُردم!

حرفي بزن…

مُردم