ungeziefer
در دوره ی خاصی از خودشناسی… خود را نفرت انگیز می یابی… می بینی چیزی نیستی مگر لانه ی موش صحرایی که کثافتهای زیادی را در خود پنهان کرده است… کثافتهایی که در آنجا می یابی، فطری و ذاتی است. می فهمی که با همین بار به این دنیا قدم گذاشته ای و به همین دلیل، به طرزی فهم ناشدنی یا شاید هم بسیار فهم شدنی از این جهان خواهی رفت…. این کثافت عمیقترین چیزی است که می یابی…
فرانتس کافکا
بی هویت
وقتی توی اجتماع فضایی به آدم داده نمیشه که نظر ((خودش)) رو ابراز کنه، تنها حیطه ای که برای شکل دادن به فردیتش، پرورش و اثبات فردیتش باقی می مونه خانواده س. اما خانواده هم خیلی دست و پای آدمو می بنده، خانواده هم به آدم فضایی نمیده که بتونه ((خود))ش رو ابراز کنه، اینطوری چیزی نمی گذره که احساسات منفی روی هم تلنبار میشه. کم کم از هم متنفر شدیم اما گمونم به خاطر دشمن بزرگتر، که اون بیرون کمین هردومونو می کشید با هم موندیم- همبستگی قربانی ها!
زبان سوپ- اسلاونکا دراکولیچ- ترجمه رویا رضوانی- شهروند امروزی که به دیروز پیوست.
از خیلی خوب به خیلی بد
خیلی خوب … خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی نگفت و من به همین دلیل هیچ وقت سر درنیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.
آفتاب… تبدیل شد به سایه به باران
شور و شوق … تبدیل شد به لذت به درد …
ترنم ترانههای دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غمانگیز
خیلی زود.
با “تا ابد” شروع شد …
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت ..
و “مرا دوست داشته باش” تبدیل شد به “جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر”
خیلی زود .
خیلی خوب … زود تر از آنکه فکر میکردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود .
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد …
خیلی زود .
شل سیلور استاین
مالیخولیا
آقای ((ل)) از آندسته آدم ها بود که فکر می کرد می تواند دنیا را تغییر دهد.
همه ی روزهای کودکی اش در این رویا خلاصه شده بود… هر زمان که خبر بدی می شنید، یا با تمام کودکی اش به اخبار گوش می داد، فکر می کرد که اگر یک روزی بزرگ شود، از دنیا حتما محل بهتری برای زندگی خواهد ساخت… آقای ((ل)) آنطور که معلم ها و اطرافیانش می گفتند، بچه ی با استعدادی بود. نمی شود گفت استثنایی ، چرا که تقریبا هیچوقت هیچ کار خارق العاده ای که مثلا همسن و سالهایش از انجام آن عاجز باشند انجام نداده بود، اما می گفتند با استعداد است… حتما چون در تمام درسهایش خوب نمره می گرفت و بچه ی مودبی بود…
آقای ((ل)) اما فکر می کرد، آدم باید بتواند دنیا را تغییر دهد تا به او بگویند با استعداد است…
سالهای زیادی از زندگی آقای ((ل)) سپری شد، اما او هیچوقت بزرگ نشد… یعنی هیچوقت به آن بزرگی نشد که دنیا را تغییر دهد… او امروز سی و نهمین سال تولدش را سپری می کرد… غروب شده بود، اماهنوز از رختخواب بیرون نیامده بود……بیرون باران می بارید و سر و صدای برخورد قطره های باران بر پنجره ی اتاق باعث میشد که او آرام آرام چشمهایش را باز کند و اندکی خودش را در تخت بالا بکشد… دیشب با دوست دخترش تمام کرده بود… بدون هیچ دلیل خاصی… فقط چون حس می کرد حالش بد است تمامش کرده بود… بعد آمده بود خانه، شیشه ی مارتینی را بر داشته بود و بی محابا نوشیده بود… حالا تمام وجودش درد می کرد… احساس می کرد سرش دارد منفجر می شود… یادش آمد، آن زمان که پانزده، شانزده سالش بیشتر نبود، گاه و بیگاه دچار تشنج می شد و آنقدر درد می کشید که تقریبا ازهوش می رفت… اما به پدر مادرش نمی گفت… هیچوقت نمی گفت، چون آنها خانواده فقیری بودند و اگر قرار می شد قسمتی از حقوق پدر و مادرش صرف علاج بیماری او شود، حتما آن یکی دو وعده گوشتی را هم که در طول ماه با برادرها و خواهر هایش می خوردند، منتفی میشد و او دلش نمی خواست این اتفاق بیفتد… او می خواست دنیای برادرها و خواهر هایش را تغییر بدهد… او می خواست آنها هر روز گوشت بخورند… پس نمی گفت… هیچوقت نمی گفت…
آقای ((ل)) احساس تهوع کرد… از جای خودش بلند شد… رادیو را باز کرد، شیشه ی مارتینی را برداشت و دوباره به تخت خزید… گوینده یکی یکی خبرها را اعلام می کرد… یک جایی زلزله آمده بود… جای دیگری جنگ بود… بازارهای بورس رونق پیدا کرده بودند و باز بارسلونا کاپ قهرمانی را برده بود… آقای ((ل)) اما به اینها گوش نمی داد… همانطور که مارتینی اش را مزه مزه می کرد، فکر می کرد خیلی تنهاست… فکر می کرد هیچ چیز نمی خواهد… هیچ چیز نمی خواهد و خسته است …
ساعتی بعد باران قطع شده بود و شب اندک اندک فرا می رسید… رادیو آهنگ Take this waltz را پخش می کرد… آقای ((ل)) یک آدم معمولی بود که روی تخت ولو شده بود و نه تنها نتوانسته بود دنیا را تغییر دهد که حتی هیچکس را هم نداشت که این والس را با او در یابد…
آقای ((ل)) از آندسته آدمها بود که یک روزی فکر می کرد می تواند دنیا را تغییر بدهد، اما دنیا او را تغییر داده بود…
از اینجا به ترانه استثنایی Take this waltz اثر فدریکو گارسیا لورکا با صدای جادویی لئونارد کوهن گوش فرا دهید.
امیر جوادی فر
Who made up all the rules
We follow them like fools
Believe them to be true
Don’t care to think them through
And I’m sorry so sorry
I’m sorry it’s like this
I’m sorry so sorry
I’m sorry we do this
And it’s ironic too
Coz what we tend to do
Is act on what they say
And then it is that way
And I’m sorry so sorry
I’m sorry it’s like this
I’m sorry so sorry
I’m sorry we do this
Who are they
And where are they
And how can they possibly
know all this
Who are they
And where are they
And how can they possibly
know all this
Do you see what I see
Why do we live like this
Is it because it’s true
that ignorance is bliss
Who are they
And where are they
And how do they
know all this
And I’m sorry so sorry
I’m sorry it’s like this
Do you see what I see
Why do we live like this
Is it because it’s true
that ignorance is bliss
And who are they
And where are they
And how can they
know all this
And I’m sorry so sorry
I’m sorry we do this
they دانلود
امیر… متاسفم… متاسفم… متاسفم…
خودم نبودم که به عهدم وفا کنم…
مادرم همیشه با دیدن عکست بغض دارد… و تو جاری در چشمان منی… درست می شود… شک ندارم… درست می شود امیر…. امیر درست می شود…
A Rainy Night In Paris
by: Chris De Burgh
It’s a rainy night in Paris,
And the harbour lights are low,
He must leave his love in Paris,
Before the winter snow;
On a lonely street in Paris,
He held her close to say,
“We’ll meet again in Paris,
When there are flowers on the Champs-Elysees…” “How long” she said “How long,
And will your love be strong,
When you’re across the sea,
Will your heart remember me?…” Then she gave him words to turn to,
When the winter nights were long,
“Nous serons encore amoureux,
Avec les couleurs de printemps…” “And then” she said “And then,
Our love will grow again,”
Ah but in her eyes he sees,
Her words of love are only words to please… And now the lights of Paris,
Grow dim and fade away,
And I know by the lights of Paris,
I will never see her again
از اینجا به این اثر زیبا برسید…
بگو تا كجا؟
اين نوشته يک راز دارد، رازي که فقط تو مي دانيش که راز مني و من که راز تو…
خوبيش اين است که هر وقت از سنگيني اين راز قلبمان به درد آمد و طاقتمان طاق شد، دلمان گرم مي شود که يکي ، فقط يکي، يکي که بهترين و عزيزترين است، همين لحظه قلبش دارد زير بار سنگيني همين راز تاپ تاپ مي کند و ياد من، ياد تو، راز من، راز تو روحش را آرام خواهد کرد…
و دردش… آخ !و دردش اين است که تو ديگر نيستي، من ديگر نيستم که بيايي بنشيني کنارم، دستت را بدهي به دستم، توي چشمانم نگاه کني و نگاهت برقصد و بچرخد و بخندد و خنده ات بريزد توي صدايت و از آنجا بپيچد در فضاي اتاقي که فقط من و تو را دارد و رازمان با آهنگ خنده هايت برقصد و بالا رود و سبک شود…بالا رود و سبک شويم…
دردش… آخ ! دردش اين است که من قرار بود برايت آواز بخوانم، اصلا” قرار بود من صداي خوب تو را آرام آرام همراهي کنم، يواشکي زمزمه کنم و يک دفعه صدايم بلند شود وحل شود در صداي تو، قرار بود با تو يکي شوم…
دردش… آخ ! دردش اين است که چهار فصل من از اين پس فقط سه فصل دارد، زمستان که مرا مي برد به اولين نگاه تو که چه خوب گرم مي کرد و چه مستي خوبي داشت و امروز فکر مي کنم که کاش با همان نگاه اول به خواب زمستاني مي رفتم که بيداري نداشت… و بهار که مرا همگام مي کند با قدمهاي تو تا خواب اولين بوسه ها… و تابستان که پروازم مي دهد تا بلنداي عشق و خواستن… و پاييز، آخ! پاييزکه من ديگر پاييز ندارم، من پاييز مي ميرم وقتي که نمي دانم تو پاييز چه شکلي مي شوي، وقتي که بوي پاييزيت را حس نکرده ام، وقتي که پاييز تو را از من مي گيرد…
دردش… آخ ! دردش اين است که راهها بي تو رفتني نيست، باران بي تو خوب نيست، کتابها بي تو سفيدند، شعرها بي تو مرده اند، نقاشي ها بي تو بي رنگند، آسمان بي تو کوتاه است…
دردش… آخ! دردش اين است که دنيا را بي تو دوست ندارم…
دردش… آخ! دردش اين است که هيچ کس مرا به خوبي تو نمي داند، هيچ کس جز تو بلد نيست خطم را بخواند، هيچ کس مرا مثل تو طرح نمي زند.
دردش آخ!… دردش اين است که تو که نباشي هيچ کس مرا نمي خواند، من خط خطي مي شوم، بي شکل مي شوم، دود مي شوم، نابود مي شوم…
دردش… آخ! دردش ، اصلا” دردش همين راز است، رازي که بايد تا ابد راز بماند، رازي تنها در دل من و تو. اما تمام روح من مي شود اين راز و هر چه ديگر هست در آن گم مي شود و من مي شوم سراپا تو… مثل همين امروز، مثل همين لحظه که اشک مي ريزم و مي نويسم و سراپا شده ام تو، اصلا” بگو تو هستي که مي نويسي يا من؟ اصلا” بگو که ما سراپا يکي هستيم، هر چه که بشود، تا هر کجا که برسد، اصلا” بگو تا آخر دنيا که مي رسد به آخر نگاهت، مي رسد به عمق شادي لبخندت، به اوج مستي بوسه هايت، به آرامش دستانت… آخ! دستانت… آخ! دستانت…
نامه اي خيس از عشق
يادم مي آيد هميشه خيلي دوستت مي داشتم. يعني هميشه فكر مي كردم همين اندازه كه الان دوستت دارم، بيشترين حد دوست داشتن در اين دنيا و آن دنيا و همه ي دنياهاست… اما هرچه كه بيشتر مي گذشت، هرچه كه بيشتر مي شناختمت، الان كه شده بود گذشته رنگ مي باخت و فردا كه شده بود الان، فدايي ترين به تو و عشقت و رنگين كمان حضورت مي گرديد…
در تمام اين مدت، مي خواستم و بر آن بودم كه بنويسمت… مي خواستم و بر آن بودم؟ نه! نه!… دستم كه قلم را مي ديد و كاغذ را نا خودآگاه غزلباران تو را جاري مي كرد… نا خودآگاه… گويي در اين دنيا تنها تو بودي و همه چيز در پرتو تو بود كه از نهايت نيستي به معراج هستي و هست بودن گام بر مي داشت… مثل خود من! مثل خود من كه نبودم تا نور تو نبود…
زمان گذشت و من در كنارت، همين نزديكي ها و يا شايد خيلي آن دورها، لحظاتي را تجربه كردم، ساعاتي را، كه ديگر نمي شد حتي ذره اي از آنها را بر روي كاغذ جاري كرد، چرا كه آنقدر آسماني و خيال برانگيز بودند كه هرگونه بيان و نوشتن شان به آسيب رساندن و ناتمام گذاشتن آن خاطرات مي انجاميد…
تو بي همتا ترين و نازنين ترين انساني بودي و هستي كه من مي شناسم و خواهم شناخت… آنقدر بي همتا و نازنين كه هنوز يكبار هم با تو سخن نگفته بودم كه همه ي دنيايم شده بودي… به هر طرف كه نگاه مي كردم، به هر كنار كه نظر مي افكندم تو بودي… لاله بانو بودي… غزلناز… ماه بلند آسمان…
من آنچنان وفا و معرفتي از تو ديده ام، كه اعتراف مي كنم همه چيز و همه كس بر من تمام شده است… همه چيز و همه كس… من بايد بمانم و مي مانم… بايد بمانم و مي مانم كه هيچ جايگاهي در اين دنيا جز اين برايم متصور نيست… من بايد بمانم و مي مانم كه اگر روزي نور تو نباشد و وجودت، همانطور كه هستم كردي، به ظلمت كشيده مي شوم و نيست مي شوم… من بايد بمانم و مي مانم كه در پايت مردن و برايت جان سپردن تنها دليل و فلسفه ي زندگي من است… من بايد بمانم و مي مانم…
بيا… دوباره دارم گريه مي كنم… دوباره ميان اينهمه آدم دارم خودم را رسوا مي كنم… هميشه همين جور مي شود… هر بار مي آيم بنويسمت همين جور مي شود… اول دستهايم بي حس مي شوند… بعد بغض گلويم را مي فشرد و يك دفعه هق هق گريه دربرم مي گيرد…
آخر چه مي توانم بگويم… چه مي توانم بكنم… تو بگو… تو بگو، مگر مي شود از تو نگفت؟ مگر مي شود برايت نمرد… تو بگو… من كه نمي توانم… من كه بلد نيستم… بيا اين قلم و اين كاغذ را بگير، همه ي دوست داشتن ها و عشقهاي دنيا را هم به جان نازنينت بسپار، و خودت را بنويس تا من بيايم يك گوشه ي دنج از آغوشت آرام بگيرم و همينطور كه گريه مي كنم، اسمت را فرياد كنم و بگويم كه دوستت دارم عشق من… دوستت دارم…
طرف ما
وینستون خود را بالا کشید و راست تر نشست. دوباره به صفحه ی کاغذ دیده دوخت. متوجه شد که در همان حال که از روی ناتوانی در بحر مکاشفات مستغرق بوده است، گویا با کنشی خود به خودی به نوشتن هم مشغول بوده است. دیگر آن دستخط بیقواره و کج و معوج قبلی نبود. قلم از روی هوسبازی بر روی کاغذ نرم لغزیده و با حروف درشت و زیبا نوشته بود:
مرگ بر ناظر کبیر
مرگ بر ناظر کبیر
مرگ بر ناظر کبیر
مرگ بر ناظر کبیر
مرگ بر ناظر کبیر
و این را دوباره و دوباره نوشته و نصف کاغذ را پر کرده بود.
احساس وحشت در جانش دوید. این احساس به عبث بود، چرا که نوشتن آن کلمات به خصوص، خطرناکتر از باز کردن دفتر یادداشتهای روزانه نبود. اما لحظه ای وسوسه شد تا کاغذهای سیاه را پاره کند و از مقصود خویش به کلی چشم بپوشد.
با این حال چنین نکرد. می دانست که بیهوده است.
نوشتن یا ننوشتن مرگ بر ناظر کبیر توفیر نداشت. ادامه دادن یا ادامه ندادن یادداشت توفیر نداشت. در هر دو صورت، (( پلیس اندیشه)) دستگیرش می کرد، او مرتکب جرم اصلی شده بود، جرمی که حاوی دیگر جرم ها بود. اگر هم قلم روی کاغذ نبرده بود، بازهم مرتکب آن شده بود. نام آن، (( جرم اندیشه )) بود.
(( جرم اندیشه )) چیزی نبود که بتوان برای همیشه آن را مکتوم نگه داشت. چه بسا که مدتی، حتی چند سالی، در می رفتی، اما دیر یا زود گرفتار می شدی.
همواره در شب بود- بازداشت ها بدون تغییر در شب پیش می آمد. پریدن ناگهانی از خواب، دستی خشن که شانه ات را تکان می داد، نورهایی که در چشمانت می تابید، حلقه ای از چهره های خشن پیرامون تختخوابت، در اکثر موارد نه محاکمه ای بود و نه گزارشی از جریان بازداشت. آدم ها صرفا ناپدید می شدند، آن هم همواره شباهنگام. اسمت از دفاتر رسمی برداشته می شد، پیشینه ی تمام کارهایی که انجام داده بودی زدوده می شد، هستیت انکار می شد و سپس به دست فراموشی سپرده می گشت. از میان می رفتی، فنا می شدی: واژه معمولی، (( بخار شدن)) بود.
لحظه ای در چنگال هیجان افتاد. با خطی علم اجنه و شتاب آلود نوشتن را از سر گرفت:
منو با تیر می زنن، بذار بزنن
از پشت گردن می زنن، بذار بزنن
مرگ بر ناظر کبیر
همیشه از پشت گردن می زنن، بذار بزنن
مرگ بر ناظر کبیر
1984- جورج اورول
از نو، با تو
• هر از گاهی دلم می خواهد، ناگهان و بدون قصد قبلی به منزلی وارد شوم، در آشپزخانه اش بنشینم و از ساکنین آن بپرسم که از چه می ترسند، به چه امید بسته اند و از حضور مشترک آدمیان بر روی زمین چه دریافته اند. اما به من آموخته اند که از این جهش و جوشش قلبی که به نظرم از هرچیزی در دنیا طبیعی تر است، چشم پوشی کنم.
• زمانی که ((ه)) هنوز کوچک بود، عادت داشتم در صحرا و در مزرعه با او قدم بزنم. یک روز در مرغزاری، دخترک به یک قارچ بزرگ که از قامت او بلندتر بود برخورد و با شادمانی آن را چید. وقت ِ بازگشت، ناگهان و بدون فرصتی تا بتوانم او را باز دارم، قسمتی از آن را زیر دندان گرفت و خورد. از فکر سمی بودن قارچ چنان به وحشت افتاده بودم که بی اختیار، من نیز قطعه ای از آن خوردم. این کار به یقین نادرست، راه مخصوصی بود که انتخاب آن موجب همراهی با کسانی می شد که دوستشان داشتم و می خواستم در هر حرکت یا سرنوشتی هرقدر مشکوک و نا معلوم با آنان شریک باشم.
• طفل پنج ساله ای در سال 1942 فوت کرد. دوست هم سن و سالش هنگام خاکسپاری او و حتی هفته ها بعد، مرتبا به پدر و مادرش گفته بود که دوستش را تنها نخواهد گذاشت و به زودی برای بازی با او، به زیر خاک خواهد رفت. سال بعد در بمباران کارخانجات ِ (( لوکروزو)) آن بچه نیز جان سپرد. او را در کنار قبر دوستش خاک کردند. اگر کمی سکوت کنیم در این محل ِ درد و ملال، رنج و فریاد بازماندگان ِ هر دو را می توان شنید… و با سکوتی باز هم عمیق تر، شاید بتوان آوای خنده های دو دوست ِ جدا نشدنی را شنید که از بهم پیوستن و لذت ِ دیدار ِ دوباره، نصیب شان شده است.
• گاهی اوقات در زندگی، علایق میان دو نفر آنقدر عمیق است که فناناپذیر می شود: حتی اگر هیچ یک از این دو، نتواند دیگری را به چشم بیدار نگاه کند.
• عشق معجزه ای است از وجود یک روز ِ شنیده شده در اعماق سکوت ِ ما، که وقتی به سوی مان باز می گردد، با همان لطافت آغازین گوش مان را می نوازد: زندگی ِ خالص و ناب، ظریف و سبک، همانند هوایی که بال های سنجاقک را در بر می گیرد و از رقص شان لذت می برد
• لانه ی ویرانی را بالای درخت بزرگی دیدم. این تصویر بسیار جذاب و شیرین، به قلبی می مانست که وظیفه ی خود را به انجام رسانیده است.
• والاترین شادمانی وقتی است که کاشف روح بی آلایشی باشیم:انگار می خواهیم در همان دم بمیریم.
• دیگر به عشق اعتقادی ندارم، چون به جز عشق فکر دیگری به سر ندارم.
• ((ل)) چندان رنج کشید که قلب درد دیده اش چون کلام مسیح به شفافیت گرایید.
• همه ی هستی ام را به راه عشقی ایثار نموده ام که اگرچه در این دنیا حضوری ندارد، اما جزئیات از وجودش روشن اند.
• برای هریک از ما در آسمان ستاره ای است، آنقدر دور از دسترس که در ازای اشتباهاتمان، هرگز رنگ نخواهد باخت.
• روزی که ما به اندکی احسان رضایت دهیم، حتی مرگ هم نخواهد توانست، آن روز را از صفحه ی تقویم برکند…
زندگی از نو
کریستین بوبن

بیان دیدگاه